تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

می دونم تا ته قصه جدایی در کمینه

تو به من امید بده حرف من همینه

می دونم لحظه شوم نبودنا نزدیکه

امید بده تا نبینم این دنیا چه تاریکه


می دونم سخته با من باشی و بدونی باید

بری و تنها شم نگو نتونی شاید

نمیگی از هجوم عشق من دلت می گیره

می ترسی بدونم و دل از غصه بمیره


سرنوشت سنگ و منم از جنس شیشه ام

برات مهم نباشه بعد از تو چی میشم

تو به من امید بده آرامش بگیرم

بگو بی من راحتی تا راحت بمیرم

http://abrisham.persiangig.com/image/saharr.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت20:31توسط <> | |

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم  

 

برگ هایم آرزوهایم یکایک زرد می شد 

آ فتاب دیدگانم سرد می شد  

 آسمان سینه ام پر درد می شد

نا گهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم هم چون باران

دامنم را رنگ می زد

 

وه ...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پرشور و شور انگیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

درکنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

 

نغمه ی من ...

هم چو آوای نسیم پرشکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم :

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر ، منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم ! 

کاش !    

 

«شاعر زنده یاد فروغ فرخزاد » 

http://sanazmrz.persiangig.com/14a8902ee44718.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت21:38توسط <> | |

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام

تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ


پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله تن پوش تو از پوست پلنگ

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکریه اتاق اندازه تو واسه خواب


تن من خاک منه ساقه گندم تن تو

تن من تشنه ترین تشنه یک قطره آب



شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا همه گنبدش طلا


تن تو مثل تبر تن من ریشه سخت

تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم


تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت2:51توسط <> | |

يه سلام خيلي کم رنگ، يعني هرچي غير آشتي


نمي شد اول مي گفتي يه کمم دوسم نداشتي؟

 

حال تو، نه، نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت


هرجا هستي خوبي و خوش، خيلي راحته خيالت

 

احتمال داره يه وقتا يه کمي دلت بگيره


خب برو سراغ اون کس که دلت پيشش اسيره

 

مي دونم کسي رو داري واسه ي گفتن حرفات


بعدشم قرارو عکس و ديدن و وقت ملاقات

 

يکي هست که جاي من، تو، پاي صحبتش ميشيني


نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني

 

زيادم فرقي نداره اصل اينه که بي وفايي


نمي خوام چيزي بدونم حتي اينکه تو کجايي

 

تو همين آخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم


ديدم اين دل ديوونه دوباره کار داده دستم

 

آينه رو رفتم آوردم، با تو روبرو گذاشتم


تلخه اما باورش کن، من ديگه دوست نداشتم

 

اولش خاطره هارو خيلي با حوصله گشتم


چون چيزي پيدا نکردم يه جوري ازت گذشتم

 

چون تو هم مثه اونايي، تازه اينکه اولاشه


چرا اون کسي که ميخوام نبايد تو دنيا باشه

 

مي دونم حرف و دليلات واسه جواب زياده


کلي خستگي و کلي اتفاق فوق العاده

 

اما هرچي بنويسي بدون اون جواب من نيست


به حساب هرکسي خوب باشه به حساب من نيست

 

مهم اينه که نمي شه عاشقي از روي اجبار


باز مي شي مثل بقيه قصه هميشه تکرار

 

از تو کمتر گله دارم، از خودم دارم شکايت


نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت

 

دوباره رفتم تو فکر ليلي و سراغ مجنون


هرچي زود بياد به دستت، زود ميره از پيشت آسون

 

تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فکرامو کردم


قول دادم تو جاده عشق، ديگه هرگز برنگردم

 

اون کسي که من مي خوامش يا فرشتس يا ستارس


جنس بغضش از مه و از تيکه هاي ابر پارس

 

توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم


تو که اين جوري نبودي چه جوري تورو ببخشم

 

شايدم کاري نکردي، ساقه ي من شکنندس


اينکه با سرما نسازه تقصير خود پرندس

 

ما قرار نبود که هرگز واسه هم سد بسازيم


با کارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم

 

پس منم واسه هميشه مي رم از فکر تو بيرون


توي جنگل، يا که صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون

 

تقصير تو که نبوده، من به دردت نمي خوردم


تورو هم مثه بقيه، دس سرنوشت سپردم

 

نشوني نمي نويسم تو همون کوچه و شهرم


جوابم ازت نمي خوام چون که ديگه با تو قهرم

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت13:57توسط <> | |

صبر کن عشق زمین گیر شود !بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود! بعد برو

ای پرنده به کجا ؟؟!قدر دگر صبر بکن...

آسمان پای پرت پیر شود !بعد برو

باش با دست خود آینه را پاک بکن...

نکند آینه دلگیر شود! بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد...

خنده کن عشق نمک گیر شود! بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد...

باش تا خواب تو تعبیر شود! بعد برو

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت22:37توسط <> | |

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

 

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت14:53توسط <> | |

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد


+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت2:4توسط <> | |

یوسف مصری نمی آید به کنعان دلم
باز سر را می گذارد غم به دامان دلم
بی حضور چتر دستانت ببین یعقوب وار
مانده ام امشب دوباره زیر باران دلم
خوب می دانی زلیخای جنون با من چه کرد
پاره شد در ماتم عصمت گریبان دلم
نوح من! خاصیت عشق است امواج بلند
کشتی ات را بشکن و بنشین به طوفان دلم
کی بهارت می وزد بر گیسوان حسرتم
کی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟
تا بگویی با من از عریانی اندوه خویش
تا بگویم با تو از اسرار پنهانی خویش
بوی پیراهن مرا کافی است تا روشن شود
چشم تاریک و شب خاموش کنعان دلم

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت17:52توسط <> | |

ای خوب سفر کرده می آیی و می پیچد

در خانه ی خاموشم آهنگ صدای تو

 

در فصل شکفتن ها می آیی و می ما ند

در ذهن اقاقی ها آیین وفای تو

 

من شعر نگاهت را در آینه ام خواندم

با آینه مهمانم تا فصل عبور تو

 

با شبنم و میخک ها من راز تو را گفتم

در شور غزل هایم پیداست حضور تو

 

تو شعر بهارانی ؛ تو خنده ی بارانی

من همسفر ابرم؛ بر کوی تو می بارم

 

دستان نجیبت را بسپار به دستانم

بی مهرم اگر جان را در راه تو نسپارم

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت1:56توسط <> | |

  این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفرۀ دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرطِ های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ایست بیکران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است وکس

نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این، نه آن ... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت11:10توسط <> | |