|
می دونم تا ته قصه جدایی در کمینه تو به من امید بده حرف من همینه می دونم لحظه شوم نبودنا نزدیکه امید بده تا نبینم این دنیا چه تاریکه بری و تنها شم نگو نتونی شاید نمیگی از هجوم عشق من دلت می گیره می ترسی بدونم و دل از غصه بمیره برات مهم نباشه بعد از تو چی میشم تو به من امید بده آرامش بگیرم بگو بی من راحتی تا راحت بمیرم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم برگ هایم آرزوهایم یکایک زرد می شد آ فتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد نا گهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم هم چون باران دامنم را رنگ می زد وه ...چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پرشور و شور انگیز بودم شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی درکنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه ی من ... هم چو آوای نسیم پرشکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم : چهره ی تلخ زمستان جوانی پشت سر ، منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم ! کاش ! «شاعر زنده یاد فروغ فرخزاد »
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ من به فکریه اتاق اندازه تو واسه خواب تن من تشنه ترین تشنه یک قطره آب شهر من شهر دعا همه گنبدش طلا تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم
يه سلام خيلي کم رنگ، يعني هرچي غير آشتي
حال تو، نه، نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت احتمال داره يه وقتا يه کمي دلت بگيره مي دونم کسي رو داري واسه ي گفتن حرفات يکي هست که جاي من، تو، پاي صحبتش ميشيني زيادم فرقي نداره اصل اينه که بي وفايي تو همين آخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم آينه رو رفتم آوردم، با تو روبرو گذاشتم اولش خاطره هارو خيلي با حوصله گشتم چون تو هم مثه اونايي، تازه اينکه اولاشه مي دونم حرف و دليلات واسه جواب زياده اما هرچي بنويسي بدون اون جواب من نيست مهم اينه که نمي شه عاشقي از روي اجبار از تو کمتر گله دارم، از خودم دارم شکايت دوباره رفتم تو فکر ليلي و سراغ مجنون تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فکرامو کردم اون کسي که من مي خوامش يا فرشتس يا ستارس توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم شايدم کاري نکردي، ساقه ي من شکنندس ما قرار نبود که هرگز واسه هم سد بسازيم پس منم واسه هميشه مي رم از فکر تو بيرون تقصير تو که نبوده، من به دردت نمي خوردم نشوني نمي نويسم تو همون کوچه و شهرم
یا دل از دیدن تو سیر شود! بعد برو ای پرنده به کجا ؟؟!قدر دگر صبر بکن... آسمان پای پرت پیر شود !بعد برو باش با دست خود آینه را پاک بکن... نکند آینه دلگیر شود! بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد... خنده کن عشق نمک گیر شود! بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد... باش تا خواب تو تعبیر شود! بعد برو
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟ آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟ گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟ دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟ عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟
شانه هایم زیر بار
غم شکست شاخه
های سبز امیدم شکست عشق
ما در شیشه فرهاد بود عشق
شیرین ریشه اش در باد بود هیچ
کس حرف صداقت را نزد هیچ
کس دل را بر این دریا نزد یک
نفر امروز در چشمم شکست یک
نفر بار سفر بست و گسست یک
نفر با خاطراتم دور شد یک نفر با قصه
ها محشور شد
یوسف مصری نمی آید به کنعان دلم
ای خوب سفر کرده می آیی و می پیچد در خانه ی خاموشم آهنگ صدای تو در فصل شکفتن ها می آیی و می ما ند در ذهن اقاقی ها آیین وفای تو من شعر نگاهت را در آینه ام خواندم با آینه مهمانم تا فصل عبور تو با شبنم و میخک ها من راز تو را گفتم در شور غزل هایم پیداست حضور تو تو شعر بهارانی ؛ تو خنده ی بارانی من همسفر ابرم؛ بر کوی تو می بارم دستان نجیبت را بسپار به دستانم بی مهرم اگر جان را در راه تو نسپارم
این ترانه بوی نان نمی دهد
|
|