X
تبلیغات
دل نوشته ها

دل نوشته ها

کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

  رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن

انتهای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

راهمان با ینکه طولانی ست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانی ست حرفش را نزن

عهد کردی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ی ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

+نوشته شده در 2011/3/6ساعت2:7توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+نوشته شده در 2010/12/23ساعت11:5توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش
گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم

چون سينه جای گوهر يكتای راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد
گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام! ما

هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما

+نوشته شده در 2010/9/2ساعت22:36توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

حالا مرا دیوانه می دانی یقین دارم

حالاکه اینگونه نگاهت را خریدارم



ابر غم انگیزی پراز بغض فراگیرم

دلتنگم امشب ، تا سحر یکریز می بارم



گم شد دلم در کوچه های بی سرنجامی

سر را به روی شانه هایت کاش بگذارم . . .



از دوریت افتاده ام در کام شاید ها . . .

از این همه آواره بودن سخت بیزارم



راهی نمانده پیش و رویم خوب می دانی . . .

دیگر پس از تو یک قدم هم بر نمی دارم



ای کاش می دیدی تمام شب نخوابیدم

من در خیال بودنت درگیر تکرارم



مثل پرستو. . . پر کشیدی رفتی و من هم . . .

باید که عشقم را به دست باد بسپارم . . .

+نوشته شده در 2010/7/28ساعت22:30توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

فصل ، فصل خیش و فصل گندم است

عاشقان این فصل ، فصل چندم است ؟

فصل گندم ، فصل جو ، فصل درو

فصل بی خویشی است ، فصل خویش نو

چارفصل سال را رسم این نبود 

هیچ فصلی اینچنین خونین نبود 

فصل کشت و موسم برزیگری است 

عاشقان این فصل ، فصل دیگری است 

فصل دیگرگونه ، دیگرگونه فصل 

فصل پایان جدایی ، فصل وصل

فصل سکر وحشی بوی قصیل

شیهه ی خونین اسبان اصیل

فصل داس خسته و خورجین سرخ 

فصل تیغ لخت ،فصل زین سرخ

فصل گندم ، فصل بار و برکت است 

عاشقان این فصل ، فصل حرکت است

طرح کمرنگی است در یادم هنوز

من به یاد دشت آبادم هنوز

خوب یادم هست من از دیر باز 

باز جان می گیرد آن تصویر ، باز

گرگ و میش صبح پیش از هر طلوع 

قامت مرد دروگر در رکوع

خوشه ها را با نگاهش می شمرد 

داس را در دست گرمش می فشرد

قطره قطره خستگی را می چشید

دست بر پیشانی دل می کشید 

بافه ها را چون که در بر می گرفت 

خستگی ها از تنش پر می گرفت 

گاه دستی روی شبنم می گذاشت 

روی زخم پینه مرهم می گذاشت

دشت دامانی پر از بابونه داشت

پینه ی هر دست بوی پونه داشت 

تو همان مردی ، همان مرد قدیم 

با تو میراثی است از درد قدیم 

در تو خون خوشه ها جوشیده است 

خوشه ها خون تو را نوشیده است 

دستهایت بوی گندم می دهد 

بوی یک خرمن تظلم می دهد 

دارد آن فصل کسالت می رود 

باز امید اصالت می رود 

تازه کن آن روزهای خوب را 

روزهای خیش و خرمنکوب را 

چند فصلی کشت بذر عشق کن 

هر چه قربانی است نذر عشق کن 

سرخ کن یأس سفید یاس را 

پاک کن گرد و غبار داس را 

خوشه ی گندم پس از دی می رسد 

داس تو افسوس ، پس کی می رسد ؟

بار می بندیم سوی روستا 

می رسد از دور بوی روستا

+نوشته شده در 2010/5/23ساعت3:42توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت

دیگر تمام شد گل نازم ! تمام شد

شعر من از قبیله ی خون است خون من

فواره از دلم زدو آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه نه

این داستان به نام تو اینجا تمام شد

+نوشته شده در 2010/5/6ساعت21:16توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین  بیگــــانه از من  رو  مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل  من بــــودم ,  بهــانه بود  و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

 

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

 

من همانم، آشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

+نوشته شده در 2010/5/5ساعت21:10توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

چشام يه مزرعه س يه دشت گندم

يه باغ باروني بي تبسم

 

يه پنجره به قاب عكس دنيا

يه حس دلسپرده ي تماشا

 

چي شد كه ريشه هامُ از تو كندم

من اين جهنمُ نمي پسندم

 

چي شد اُجاق گريه همدمم شد

يه چار ديوار بسته ،عالمم شد

 

تو باغ ويروني و من سرابم

بگو كدوم قصه اومد به خوابم

 

مي خوام ازين دلزدگي جدا شم

مي خوام كه برگردم و با تو باشم

 

من و تو باروني گريه هاييم

من و تو ريشه دار اين هواييم

 

دنيا جهنم نفاق ودشنه س

بهشت ما همين زمين تشنه س

 

چشام يه مزرعه س يه دشت گندم

چقد دلم تنگه براي مردم

عبدالجبار کاکایی

+نوشته شده در 2010/5/3ساعت3:16توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات

اگر چه دوری از تنم هنوزم میمیرم برات

امید من سنگ صبورباشه برو پیشم نیا

بذار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگیا

نه این که عاشق نباشم نه این که دوست ندارم

میخوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بذارم

زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره

یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره

منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده

تو حرف مردمو نزن نگو که جات خالی شده

نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده

خدا خودت منو به این در به دری عادت بده

باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمم می پاشه

بهش بگین خاطرهاش اتیش به جونم میزنه

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه

تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه

اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه

هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم

هر وقت که بارون می باره تو رو کنارم میبینم

هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخوام

نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام

بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم میشی

من فقط از خدا میخوام دوباره مهربون بشی

+نوشته شده در 2010/4/25ساعت18:40توسط ܓܨ پریاܓܨ | |

خواهشم اینه بمونو کنسلش کن رفتنو

یا اگه میخوای بری این بار نفرین کن منو

اینقدر سرت رو پایین نگیر آتیشم نزن

این تو و این تیغو  شاهرگ هر چقدر می خواهی بزن

تیغو بردار دستامو خط خطی کن تلافیه

عمری من زدم به قلبت تو نگفتی کافیه

تو رو به خدا قسم اون طور نگاه نکن به من

لااقل چیزی بگو فحشی بده حرفی بزن

عزیزم دستات نلرزه تیغ اول رو  بزن

واسه ی خیانت ها و بی محلی های من

تیغ دومو بزن بزار بریزه  آبروم

من خیانت کردم اما تو نیاوردی به روم

سه و چهار و پنج و شیش تیغها رو پشت هم بزن

وقت جون دادنم وایسا به چشمام زل بزن  

شاید اون لحظه ببینی اشک چشمای منو

بیا با هم آشنا کن تیغ و رگهای منو

نکنه هنوز مهمم چرا گریه میکنی

الان وقتشه بیایی و منو راحتم کنی

اگه باز منو ببخشی دل بسوزونی برام

با چه رویی زنده باشم از خجالتت درآم

بزار با دستای پر مهر تو رو به قبله شم

اونطوری شاید قیامت با تو روبرو شم

توی این دنیا نشد ازت نگهداری کنم

شاید اون دنیا بتونم واسه تو کاری کنم

تیغو دستت دادم اما عزیزم یادت نره

درد این سکوت تو از درد تیغم بدتره

نکنه فهمیدی مثل خون تو رگهای منی

که نه میتونی بری نه تیغو راحت میزنی

نکنه میخوای ببخشی نه تو رو خدا بزن

اگه بخشیدی عزیزم هی نگاه نکن به من

تو که از خونم گذشتی تو که بخشیدی منو

خواهشن پیشم بمونو کنسلش کن رفتنو

 http://photo.blog4i.com/webloguploads/images/final/2007/joksms_1202113562.JPG

+نوشته شده در 2010/4/19ساعت2:20توسط ܓܨ پریاܓܨ | |