|
انتهای یک پریشانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو راهمان با ینکه طولانی ست حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی ست حرفش را نزن عهد کردی با نگاه خسته ای محرم شوی گر نگاه خسته ی ما نیست حرفش را نزن خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری به همان زل زدن از فاصله دور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از
سادگی اش آه ای خواب گران سنگ
سبکبار شده در من انگار کسی در پی
انکار من است یک نفر سبز ،
چنان سبز که از سرسبزیش رعشه
ای چند شب است آفت جانم شده است آی
بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند. زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود نام خدا نبردن از آن به كه زير لب ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست چون سينه جای گوهر يكتای راستيست مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم زيرا درون جامه بجز پيكر فريب آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق بگذار تا به طعنه بگويند مردمان هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق
حالا مرا دیوانه می دانی یقین دارم
فصل ، فصل خیش و فصل گندم است عاشقان این فصل ، فصل چندم است ؟ فصل گندم ، فصل جو ، فصل درو فصل بی خویشی است ، فصل خویش نو چارفصل سال را رسم این نبود هیچ فصلی اینچنین خونین نبود فصل کشت و موسم برزیگری است عاشقان این فصل ، فصل دیگری است فصل دیگرگونه ، دیگرگونه فصل فصل پایان جدایی ، فصل وصل فصل سکر وحشی بوی قصیل شیهه ی خونین اسبان اصیل فصل داس خسته و خورجین سرخ فصل تیغ لخت ،فصل زین سرخ فصل گندم ، فصل بار و برکت است عاشقان این فصل ، فصل حرکت است طرح کمرنگی است در یادم هنوز من به یاد دشت آبادم هنوز خوب یادم هست من از دیر باز باز جان می گیرد آن تصویر ، باز گرگ و میش صبح پیش از هر طلوع قامت مرد دروگر در رکوع خوشه ها را با نگاهش می شمرد داس را در دست گرمش می فشرد قطره قطره خستگی را می چشید دست بر پیشانی دل می کشید بافه ها را چون که در بر می گرفت خستگی ها از تنش پر می گرفت گاه دستی روی شبنم می گذاشت روی زخم پینه مرهم می گذاشت دشت دامانی پر از بابونه داشت پینه ی هر دست بوی پونه داشت تو همان مردی ، همان مرد قدیم با تو میراثی است از درد قدیم در تو خون خوشه ها جوشیده است خوشه ها خون تو را نوشیده است دستهایت بوی گندم می دهد بوی یک خرمن تظلم می دهد دارد آن فصل کسالت می رود باز امید اصالت می رود تازه کن آن روزهای خوب را روزهای خیش و خرمنکوب را چند فصلی کشت بذر عشق کن هر چه قربانی است نذر عشق کن سرخ کن یأس سفید یاس را پاک کن گرد و غبار داس را خوشه ی گندم پس از دی می رسد داس تو افسوس ، پس کی می رسد ؟ بار می بندیم سوی روستا می رسد از دور بوی روستا
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم این که خط سرنوشت من از دفتر کدام شب بسته وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد گل نازم ! تمام شد
شعر من از قبیله ی خون است خون من فواره از دلم زدو آمد کلام شد
ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه نه این داستان به نام تو اینجا تمام شد
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟
زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟ بـــا شما طـــــــــیکـــــردهام راه درازی را خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟ راه ششصدســالهای از دفتر "حــافظ" تا غزلهای شما، ها! میشناسیدم؟ این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست من همان خورشیدم اما، میشناسیدم پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟ میشناسد چشمهایم چهرههاتان را همچنانی که شماها میشناسیدم اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا!، میشناسیدم! من همان دریایتان ای رهروان عشق رودهای رو به دریـــا! میشنـاسیدم اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود عشق"قیس"و حسن"لیلا" میشناسیدم؟ در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من! من بریدم "بیستون" را میشناسیدم مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام با همین دیدار حتی میشنـاسیدم من همانم، آشنــای سالهـای دور رفتهام از یادتان!؟ یا میشناسیدم!؟
چشام يه مزرعه س يه دشت گندم يه باغ باروني بي تبسم يه پنجره به قاب عكس دنيا يه حس دلسپرده ي تماشا چي شد كه ريشه هامُ از تو كندم من اين جهنمُ نمي پسندم چي شد اُجاق گريه همدمم شد يه چار ديوار بسته ،عالمم شد تو باغ ويروني و من سرابم بگو كدوم قصه اومد به خوابم مي خوام ازين دلزدگي جدا شم مي خوام كه برگردم و با تو باشم من و تو باروني گريه هاييم من و تو ريشه دار اين هواييم دنيا جهنم نفاق ودشنه س بهشت ما همين زمين تشنه س چشام يه مزرعه س يه دشت گندم چقد دلم تنگه براي مردم عبدالجبار کاکایی
هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات اگر چه دوری از تنم هنوزم میمیرم برات امید من سنگ صبورباشه برو پیشم نیا بذار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگیا نه این که عاشق نباشم نه این که دوست ندارم میخوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بذارم زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده تو حرف مردمو نزن نگو که جات خالی شده نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده خدا خودت منو به این در به دری عادت بده باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه تموم خاطراتمون نمک به زخمم می پاشه بهش بگین خاطرهاش اتیش به جونم میزنه آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم هر وقت که بارون می باره تو رو کنارم میبینم هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخوام نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم میشی من فقط از خدا میخوام دوباره مهربون بشی
خواهشم اینه بمونو کنسلش کن رفتنو یا اگه
میخوای بری این بار نفرین کن منو اینقدر سرت رو پایین نگیر آتیشم نزن این تو و
این تیغو شاهرگ هر چقدر می خواهی بزن تیغو بردار دستامو خط خطی کن تلافیه عمری من
زدم به قلبت تو نگفتی کافیه تو رو به خدا قسم اون طور نگاه نکن به من لااقل
چیزی بگو فحشی بده حرفی بزن عزیزم دستات نلرزه تیغ اول رو بزن واسه ی
خیانت ها و بی محلی های من تیغ دومو
بزن بزار بریزه آبروم من خیانت کردم اما تو نیاوردی به روم سه و
چهار و پنج و شیش تیغها رو پشت هم بزن وقت جون
دادنم وایسا به چشمام زل بزن شاید اون لحظه ببینی اشک چشمای منو بیا با
هم آشنا کن تیغ و رگهای منو نکنه هنوز مهمم چرا گریه میکنی الان
وقتشه بیایی و منو راحتم کنی اگه باز منو ببخشی دل بسوزونی برام با چه
رویی زنده باشم از خجالتت درآم بزار با دستای پر مهر تو رو به قبله شم اونطوری
شاید قیامت با تو روبرو شم توی این دنیا نشد ازت نگهداری کنم شاید اون
دنیا بتونم واسه تو کاری کنم تیغو دستت دادم اما عزیزم یادت نره درد این
سکوت تو از درد تیغم بدتره نکنه فهمیدی مثل خون تو رگهای منی که نه
میتونی بری نه تیغو راحت میزنی نکنه میخوای ببخشی نه تو رو خدا بزن اگه
بخشیدی عزیزم هی نگاه نکن به من تو که از خونم گذشتی تو که بخشیدی منو خواهشن پیشم بمونو کنسلش کن رفتنو
|
About![]()
من ندانم که کیم من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم...
Home
|